تبلیغات
عاشق الشهدا ... - بسیجی لَر

عاشق الشهدا ...
 
دو کلمه حرف حساب
بسم رب الشهدا
در گردان یک پیرمرد ترک زبان داشتیم،کمتر از احوالات خودش حرف می زد. هر گاه از او سؤالی می پرسیدیم یک کلام می گفت:من بسیجی لَر هستم!
گردان به مرخصی رفت.به همراه یکی از بچه ها او را تعقیب کردیم او داخل یکی از خانه های محقر در حاشیه شهر قم رفت.
آپلود عكس , آپلود رایگان عكس , آپلود تصویر , آپلود فایل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , بسیجی


 اگه اهل دلی ادامه مطلب رو بخون 

جلو رفتیم و در زدیم وقتی ما را دید خیلی ناراحت شد. گفت:چرا مرا تعقیب کردید؟ گفتیم:ما لشگر علی بن ابی طالب علیه السلام هستیم آقا گفته از احوالات زیردستهای خودتان با خبر باشید.وارد منزل شدیم زیرزمینی بسیار محقر با دیوارهای گچ و خاک و پیرزنی نابینا که در گوشه ای نشسته بود !

از پیرمرد درمورد زندگی اش،بسیجی شدنش و این پیرزن سؤال کردیم.گفت:ما اهل شاهین دژ اطراف تبریز بودیم در دنیا یک پسر داشتیم که فرستادیم قم طلبه و سرباز امام زمان(عج) شود.

مدتی بعد انقلاب پیروز شد بعد هم در کردستان درگیری شد آمد شهرستان و با ما خداحافظی کرد.
راهی کردستان شد چند ماه از او خبر نداشتیم به دنبالش رفتم بعد از پیگیری گفتند:شهید شده،جنازه اش هم افتاده دست ضدانقلاب!

 بعد از مدتی خبر دادند:پسرت را قطعه قطعه کرده اند و سوزانده اند.هیچ اثری از پسرت نمانده!

 همسرم از آن روز کارش فقط گریه بود آنقدر گریه کرد تا اینکه چشمانش نابینا شد! از آن روز گفتم:هر چیزی که این پیرزن داغدیده بخواهد برآورده می کنم.یک روز گفت :به یاد پسرم برویم قم ساکن شویم.ما هم اینجا آمدیم من هم دستفروشی می کردم.یک روز گفت:آقا یک خواهشی دارم برو جبهه و نگذار اسلحه فرزندم روی زمین بماند من هم آمدم از آن روز همسایه ها از او مراقبت می کنند. شب عملیات کربلای پنج بود هر چه آن پیرمرد اصرار کرد نگذاشتم به عملیات بیاید گفتم :چهره آن پیرزن معصوم در ذهنم هست نمی گذارم بیایی!
 گفت:اشکالی ندارد اما من میدانم پسرم بی معرفت نیست! از پیش ما به گردانی دیگر رفت در حین عملیات یاد او افتادم گفتم:به مسئولین آن گردان سفارش کنم نگدارند پیرمرد جلو بیاید. تماس گرفتم با فرمانده کردان صحبت کردم سراغ پیرمرد را گرفتم فرمانده گردان بی مقدمه گفت :دیشب زدیم به خط دشمن بسیجی لَر یا همان پیرمرد به شهادت رسید پیکرش همان جا ماند! بدنم سرد شد با تعجب به حرفهای او گوش می کردم خیلی حال و روزم به هم ریخته بود یعد از عملیات یکسره به سراغ خانه آنها رفتم.جلوی خانه شلوغ بود همسایه ها آمدند و سؤال کردند:چه نسبتی با اهل این خانه دارید!؟ خودم را معرفی کردم بعد گفتند: چهار روز پیش وقتی رفتیم به او سر بزنیم دیدیم همانطور که روی سجاده مشغول عبادت بوده جان داده و روحش به ملکوت پیوسته! راوی:حاج حسین کاجی  




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 7 خرداد 1391 توسط شهید گمنام
تمامی حقوق مطالب برای عاشق الشهدا ... محفوظ می باشد