تبلیغات
عاشق الشهدا ... - خادم الشهدا به شهدا پیوست ....

عاشق الشهدا ...
 
دو کلمه حرف حساب
این شهید بزرگوار در تاریخ ۱۸ اسفند سال ۱۳۹۰ در حال خدمت شهدا  به خدا پیوست و جاودانه ماند....

خادم الشهدا, free image upload center , خادم الشهدا

فرازی از وصیت نامه شهید حجت الله رحیمی
فرازی از وصیت نامه : پردگارا !
تو خود گفتی هر که عاشق من باشد ، عاشقش خواهم بود
و هر که را عاشق باشم شهیدش میکنم ، 
و خون بهای شهادتش را نیز خود خواهم پرداخت . خدایا !
 من عاشق توام ، پس خون بهــــــــــــــــــــــــایم را که شهــــــــــــــــــــــــــــــــــادت است به من پرداخت کن






     حجت الله رحیمی متولد 1368/12/24در شهر باغملک دیده به جهان گشود و در سن 9 سالگی به عضویت پایگاه مقاومت بسیج سیدالشهدا باغملک درآمد وی از سال 1380در سطح مساجد وهیئت های شهرستان مداحی می کرد
در سال 1385 هیئت خانگی نورالائمه را با هدف گسترش فرهنگ معنوی اهل بیت عصمت و طهارت راه اندازی نمود همزمان با راه اندازی این هیئت استقبال کننده از کاروان های راهیان نور چند سالی است که در منطقه جنوب فعالیت داشته است
 وی دانشجوی رشته کامپیوتر بوده ودر سال 1390به عنوان فرمانده پایگاه بسیج دانشجوئی دانشگاه آزاد اسلامی باغملک منصوب گردید. شهید حجت الله رحیمی در حالیکه تنها 7 روز تا تولد 22 سالگی اش باقی مانده بود درساعت 10صبح مورخه 390/12/18درشهرستان خرمشهر منطقه شلمچه دعوت حق را لبیک گفت وبه فوز عظیم شهادت نائل آمد.

نحوه شهادت: شهادت شهید حجت الله رحیمی از زبان یکی دیگر از همسفرانش شهید حجت اله یکی از کسانی بود که اتوبوس هارو چک می کرد، در جلوی درب خروجی پادگان دژ در حال دویدن بود که پاهاش گیر میکنه و در جلوی یکی از اتوبوس ها به زمین میخوره، راننده هم که تازه به حرکت افتاده بوده اونو نمیبینه، شهید حجت اله هم هرچی سعی میکنه از زیر اتوبوس فرار کنه نمیتونه و لاستیکهای اتوبوس با اون همه وزن از روی بدن ضعیف و ظریفش رد میشه، با فریاد بچه های ستاد شهید صیاد شیرازی راننده فکر میکنه الآن روی کسی هست برای همین اشتباها دنده عقب میگیره و دوباره به روی پیکر شهید حجت اله میاد و همینطور وایمیسه، راننده میاد پایین و وقتی با این صحنه مواجه میشه شکه میشه و به سرعت سوار اتوبوس میشه و اتوبوس رو از روی پیکر شهید برمیداره. که دیگه کار از کار گذشته بود............

حرفهای مادر شهید حجت الله رحیمی چه مادر ارومی ببین چه جور میگه اشک من که دراومد خدایا ماروهم جزو شهدا قرار بده خدایا مشتاق دیدارتم.......


بالاخره توفیق پیدا کردیم مادر حجت الله رحیمی را در حسینیه ی شلمچه زیارت کردیم.
عجیب بود آرامششان مگر چند روز از شهادت پسرش گذشته بود؟ توی حسینیه یک مستند در مورد جنگ را پخش می کردند که صدایش بی اندازه بلند بود از فاصله ی نیم متری درست صدای مادرشان را نمی شنیدیم حتی صدایشان هم خوب ضبط نشد
اما آنچه مرا به بهت برد صبر عجیبشان بود و ارامششان یه خورده که گذشت مسئولمان گفت شما برید گروه دوم بیان من گوشیمو گذاشتم تا دوست کاشانی ام صداشونو ضبط کنه کیفیت صدا خوب نیست خصوصا قسمت دومش خیلی کلمات برام مفهوم نبود اما آنچه را متوجه شدم براتون می نویسم: حجت مداح بود، خادم الشهدا بود، راوی بود ...

 من همش منتظر شهادتش بودم. یک روز قبلش دیدم یک حالی دارم خیلی دلم گرفته بود (قبل از اینکه حجت اینجور بشه من از پله های مسجد افتادم پام شکست) بلند شدم بهش زنگ زدم گفتم: آقا حجت نمی خوای بیایی یه سر به مامانت بزنی؟ گفت چشم مامان میام اما الان خیلی کار دارم بزار حاجتمو از شهدا بگیرم من دیشب شهدا رو خواب دیدم زهرا دختر شش ساله ام گفت مامان براش قرآن بخون آقا حجت یه فرشته ای بود ولله آقا حجت آسمونی بود تنها چیزی که تو این دنیا براش مهم بود یک حسینیه بود حسینیه حضرت زهرا یه بچه ی خاکی بود یه هیات داشت از همه شون کوچکتر بود اما مسئول همه شون بود همه رو درس می داد و نصیحت کرد آخرین شب ماه صفر بود (هیئت 5 شب آخر ماه صفر را مراسم داشت)
حجت از همه حلالیت گرفت می گفت شاید آخرین دیدار ما باشه می رفت در خونه ی شهدا به مادر شهدا می گفت من شرمنده ی شما هستم منو حلال کنید من راضی ام فقط ناراحتم چرا ندیدمش و الا راضی ام چون بهترین جا رفت رفت پیش آقا امام حسین شنیدم خبر شهادتش که به گوش همه ی خادمها رسید خواهرهای خادم براش خواهری کردند برادرها هم برادری خیلی ممنونتونم آقا حجت خیلی با من اخت بود دوست بود غیر از اینکه رابطه مون مادر و فرزندی باشه دوست بودیم با هم می رفتیم مسجد باهام حرف می زد خدا می دونه من چقدر حجت رو دوست داشتم
 فقط خدا می دونه خیلی ساکت بود سر به زیر بود اصلا سرش رو بالا نمی گرفت که چشمش به یه نامحرم بیفته می گفت آجی زهرا تو باید مثل حضرت رقیه چادر بپوشی الان دختر شش ساله ام چادریه واقعا عاشق اهل بیت بود هرچی داشت از آقا امام حسین و حضرت زهرا گرفت هر روز برام روضه می خوند حتی وقتی مهمون داشتیم هم من می رفتم می نشستم تو اتاق آقا حجت برام روضه می خوند برای من یا مداحی می ذاشت با هم گریه می کردیم همون ساعتی که به دنیا آمده بود از دنیا رفت اون روز صبح که از خواب بیدار شدم برای نماز صبح دیگه خوابم نبرد دلشوره داشتم مسئول آنجا می گفت آقا حجت اونقدر این هفته ی آخر نورانی شده بود آدم دوست داشت همش نگاهش کنه می گفت حاجی من دارم می رم ها پیش آقا.
خادم الشهدا, free image upload center , خادم الشهدا
 اگه کسی حرفی داره بگه . ما فکر می کردیم داره شوخی می کنه اونقدر باباشو دوست داشت وقتی باباش بهش حرفی می زد بلند می شد می رفت دست می نداخت گردن باباش می بوسیدش همون روز آخر که بهش زنگ زدم گفت مامان من دیشب خواب شهدا رو دیدم می خوام حاجتمو ازشون بگیرم زهرا می گه من می خوام بیام خادم الشهدا بشم
 می خوام مثل داداش حجت شهید بشم
اینجا کجاست
 من می خوام برم پیش داداش حجت مامان من می خوام برم پیش علی اصغر پیش رقیه، این دنیا اصلا به درد نمی خوره
پیکرش رو که آوردند من رفتم غسالخانه بالای سرش بوسیدمش گفتم خدا این امانتی بود دست من، حالا این امانت رو پس دادم .
 گفتم حضرت زهرا مراقبش باش امشب سرشو بزار به زانوت همون جا بود که دیگه آروم شدم درسته من مادرم اما راضی ام به رضای خدا... . . .
وقتی از حسینیه برگشتم نمایشگاه رفتم بخش تفال به وصیت نامه شهدا به جای سمیه تا او بره دیدن مادر شهید حجت الله رحیمی و خودم به نیت او و به اسم او یک تفال از وصیت نامه شهدا گرفتم: پیام شهید برای حجت الله رحیمی چنین مضمونی داشت: حال که قرار است از این دنیا برویم چه بهتر که رفتن ما به شکل شهادت باشد. 

با تشکر فراوان از سایت یاد امام و شهدا
برای دیدن وصیتنامه شهید و ...
به لینک زیر مراجعه فرمایید.
www.sohada1.blogfa.com
یا علی





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 توسط شهید گمنام
تمامی حقوق مطالب برای عاشق الشهدا ... محفوظ می باشد